خدا حافظ اردیبهشت زیبا

خدا حافظ اردیبهشت

ماه شکوفه های صورتی سیب و گیلاس - ماه عطر یاس و بنفشه - ماه سبزی و طراوت - ماه بهشت -

ماه کوچیدن و تولد بره ها - ماه سبزی دشت و صحرا - ماه تولد دوباره و دوباره های شقایق های سرخ و بابونه های سپید . ماه آواز قناری -

ماه نقاشی هزار رنگ  خدا

می رود چه زود - در صورتیکه من حتی یک بار هم به شقایقهای سرخ دشت سلام نکردم

خدا حافظ اردیبهشت

آدم برفی

سلام

شاید دوستان گرانقدری که به این وبلاگ سر زده اند تا حالا متوجه شدند که من گهگاه داستان می نویسم به همین دلیل دوست داشتم به عرض شما دوست عزیزی که این داستان  را می خونید رسانده شود که این داستان   یکی از داستانهای خاص برای منه که خیلی دوستش دارم و شبی که این داستان در ذهنم زاده شد یکی از شبهای متفاوت  زندگی ام بود که با تولد خجسته این داستان یاد اون شب مثل چشمهای آدم برفی همیشه در ذهنم ماندگار شد ه ...

پس یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون که اول همه چیز بود یه دنیایی هم  بود که توی اون دنیا این قصه بود ...

«آدم برفي »

 

ادامه نوشته

یاد روزگاران کودکی

نمی دانم چرا اما می دانم که اینگونه هستم  .

همیشه نگاهم به روزهای آبی و بی خیالی کودکی است روزهایی که سنگینی غصه ام  به اندازه وزن  کوله های مدرسه ام بود . یاد آوری روزهایی که همیشه  عطر چوبین تراشیده شدن مدادهایم را در ذائقه ذهنم زنده می کند . روزهایی که شوق نوشتن در دفترهای صدبرگی باعث میشد تا مرتب تر و خوش خط تر بنویسم و یک پاک کن زرد  که بعد از پاک کردن هر غلط از صفحه روزگار دفترم بوی آدامس توی وجودم می دواند . عکسهای کتاب فارسی و مخصوصاْ داستان شاهزده خوشبخت .

ادامه نوشته

یاد کودکی

روز مادر

 در کوچه پس کوچه های خاطراتم قدم می زدم آنقدر به پشت سر برگشتم که به روزهای پیش از دبستان رسیدم - آن روزها روز مادر را در روزهای سردپاییز برگزار می کردند (اگر اشتباه نکرده باشم ۶ آذر ماه بود  )  . بگذریم . رادیو روشن بود و داشت روز مادر را به همه مظاهر مهر و مهربانی تبریک می گفت و ...

ادامه نوشته

كاش اينگونه باشم

كاش اينگونه باشم

 نه آسمان كوتاه است ُ نه كوه فرو مايه و  نه آب ناپاك – نه دريا كوچك است ُ  نه باران نامهربان و نه آئينه دروغگو

ادامه نوشته

كاش اينگونه باشم

اینگونه باشیم

اينگونه باشيم

 

نه آسمان كوتاه است ُ نه كوه فرو مايه و  نه آب ناپاك – نه دريا كوچك است ُ  نه باران نامهربان و نه آئينه دروغگو

ادامه نوشته

راز شکفتن

راز شكفتن

 در كنار سايه   سنگين  ديوار كاهگل  قديمي  غنچه ي  نشكفته ي  گل سرخي    در گلدان   فيروزه اي سر بزير و جان در گريبان بود . بي آنكه حتي ذره اي قد بكشد و به بالندگي انديشه كند.

روزها بود كه   پروانه اي هزار  رنگ   -   بلبلي   سرمت -  قناري  شوريده حال  - پرستويي غمگين - كبوتري  پر خسته  و هد هد  دانايي

ادامه نوشته

با اهدا درود و احترام خدمت استاد گرانقدر

گاه بسیاری از ما آدمها دلمان چیزی را می خواهد که هرگز نمی توانیم بدست آوریم و  برای بدست آوردنش یا پای رفتن نیست یا دست دریافت . پس به ناچار حرفهایمان را به گونه ای دیگر گون می گوییم که شاید ... فقط گفته باشیم .

 در صورت امکان ِ لطفاْ مطلب پرواز قاصدک از خزان تا أشیانه عقاب را مطالعه فرمائید ِ نظر جنابعالی برای من علاوه بر اینکه بسیار محترم است  پس قطعاْ نقد شما در خصوص نوشته و داستانهای بنده  چیزی بجز درس گرفتن نخواهد بود .

ارادتمند همیشگی شما

ماه بانو

 درست   وقتي  به دريا رسيدم كه ماه بانو شرمسار از نگاه بي قرار من چهره در چادر زير ابر پنهان كرد – بي توجه به تمناي من تنها و بي توجه به فريادي كه در سكوتم پنهان شده بود از شستن چهره سيمينش بر حوض كم ترنم دريا صرفنظر كرد   بي اختيار چشم از نگاهش برداشتم و چشم بر عكس هزار تكه اش بر دل دريا دوختم  چشمهاي ماه بانو تنهايي را فرياد مي زد و گله مند از دوري ستارگان .

خم شدم و تكه سنگي را به دريا انداختم تا عكس هزار تكه ي  ماه در حلقه هاي گردِ  موج آب به دام اندازم بي خبر از اينكه صداي تلق تلق افتادن سنگ ِ دستهاي من در آب ِ پري دريايي را از خواب هزار ساله  بيدار كرد

فرشته ي آبها سر از دريا بيرون آورد و ماه با نو تازه متوجه شد كه تنها تر از او هم ديگراني هستند كه براي فرار از ديدن تنهايي شان به كنج تاريكي خو مي كنند و از آئينه بيزارند ... من از آئينه بيزارم ... مولود رضوي   29-6-89

پرواز قاصدک از خزان تا آشیان عقاب

پرواز قاصدك از خزان تا آشيانه عقاب    

چه نامهربان پيكر نحيف و خورشيد گونه اش را ميكوبد ؛ باد خزان

... و چه بي رحم و پر شتاب -  آواز نمي خواند باد -   هياهو مي كند و با پيكر ناديدني اش از لابلاي شاخسار درختان ؛ كه در حال رنگ باختن هستند مي گذرد تا با عبورش از ميان شاخساراني  كه خود را آماده  آراستگي  افسون هزار رنگ پاييزي مي كنند بگذرد و با نفسش رنگ رنگي و آتش بازي خاموش درختان را شدت بخشد و برود  . باد كه بر پيكر آتش مي وزد تنها شعله ور ترش مي كند 

 

ادامه نوشته

«به نام خدايي كه خالق تمام  زيبايي هاست و از همه ي زيبايي ها زيباتر است»

وقتي كه نسيم به ناز برقع ابرين و خاكستري غروب را ازچهره ي گلگون شرمگين كوهساران نرم نرمك كنار مي زند و حجاب مي گشايد و در پي آن چهره ي سرخ مهر بر سرزمين آرش و رستم رخ مينمايد . آنگاه كه حريرِ ابرهاي سپيد و خاكستري خسته از پرواز در آسمان بر روي ايوان ها و بامهاي آبادي روبروي  پنجره ي نگاه من لميده است . سرخي گونه هاي هميشه  تب دار خورشيد  بسان شرم دختركان روستايي را مي ماند كه پس از گشوده شدن ناخواسته حجاب گلگون مي شود از شرم

 

ادامه نوشته