ماه بانو
درست وقتي به دريا رسيدم كه ماه بانو شرمسار از نگاه بي قرار من چهره در چادر زير ابر پنهان كرد – بي توجه به تمناي من تنها و بي توجه به فريادي كه در سكوتم پنهان شده بود از شستن چهره سيمينش بر حوض كم ترنم دريا صرفنظر كرد بي اختيار چشم از نگاهش برداشتم و چشم بر عكس هزار تكه اش بر دل دريا دوختم چشمهاي ماه بانو تنهايي را فرياد مي زد و گله مند از دوري ستارگان .
خم شدم و تكه سنگي را به دريا انداختم تا عكس هزار تكه ي ماه در حلقه هاي گردِ موج آب به دام اندازم بي خبر از اينكه صداي تلق تلق افتادن سنگ ِ دستهاي من در آب ِ پري دريايي را از خواب هزار ساله بيدار كرد
فرشته ي آبها سر از دريا بيرون آورد و ماه با نو تازه متوجه شد كه تنها تر از او هم ديگراني هستند كه براي فرار از ديدن تنهايي شان به كنج تاريكي خو مي كنند و از آئينه بيزارند ... من از آئينه بيزارم ... مولود رضوي 29-6-89