بخش نخست - "نان آوري كه روزي اش را در ميان زباله ها مي يابد"
هوا گرگ و میشِ عصر بود که می خواستم مثل همیشه و شتابان به خانه برگردم هنوز به چهار راه نرسیده بودم که ؛ بوی بسیار ناخوشایند زباله را با نفسي عميق و از سر خستگي به ریه هایم رساندم چه نفس نامطبوعي ؛ به خودم گفتم عجب نفسي ! تا ریشه ی مغزم را آزرد ؛ پَرِ چادرم را جلوی بینی و دهانم گرفتم اما فایده نداشت آفتاب به مخزن فلزی تابیده و موجب شده بود که بوی ناخوشایند زباله ها تا شعاع چند متری در هوا پخش شود ؛ داشتم با خودم فکر می کردم که چرا شهرداری در تخلیه این مخازن اینهمه اهمال می کند که!!! وُول خوردنِ سَرِ گِرد وَ سیاه و کوچکی توجهم را به خود جلب کرد!!! نزدیکتر رفتم ؛ ديگر خجالت کشیدم که جلوی بینی و دهانم را بگیرم . پسر بچه ای بسیار ظریف از مخزن آویزان شده بود و مشغول كنكاش ؛ پیکرش آنقدر ظریف و شکننده بود که گمان می کردم اگر کمی خم شود می شکند .