نمی دانم آبی آسمان کو ؟

یادم می آید که روزگاری بود که وقتی سر بلند می کردم گنبد بی پایان که پر شده بود از رنگ آبی روی سرم چتر میشد . و آین آسمان می رفت تا جایی که انتهای خواستن دلم بود . رها ی رها
یادم می آید وقتی می خواستیم زیبا ترین طیف از رنگ آبی را تشریح کنیم می گفتیم آبی آسمانی
حالا چه شده است که حتی آبی را از آسمان ربوده اند و دلمان پر شده از غبار غم
یادتان هست و قتی که باد بادکهای کودکی مان را از بند دستان رها می کردیم و بادبادکهایی که از اسارت خارج شده بودند چه آزادانه در آبی آسمان نقش می آفریدند و پرواز را مشق می کردند بدون ترس از قید بندهای پاسارت یکرشان
دلم پر شده از تنگی . راستی اگر گلها شبنم ببارند شبنمشان چگونه خواهد شد یا اگر اشک بریزم رد اشک چمم روی چهره ی خسته ام چقدر ماندگار می ماند ( رد غم )
این روزها بی نفسی نمی گذارد نفس بکشیم و من چقدر نفسم به تنگ آمده از بی آسمانی . خوش بحال بادبادکها
دلم کویری شده است . چرا که آسمان هم انگار رنگ کویر به خود گرفته و این روزها هیچ دستی نمی خواهد سایه ی این کویر کدر و بدون نفس را از سر شهرمان بردارد
از شما می پرسم آدرس خورشید خانم را آیا کسی می داند ؟ مهتاب که دیگر جای خود را دارد و هیچ ردی از ستاره های آسمان نمی توان یافت ....